عجب یادگاری شد!
سلام عزیز دلم
این روزا که در رحمت خدا به روی بنده هاش بازه شما هم برای آرامش مادر آیندت دعا می کنی؟
خیلی دلم می خواست الان اینجا بودی و با وجودت بهم آرامش می دادی 
گل من , مامان باز پری نشده ! بازم تیروئیدم تنبل شد! حالم خوب شده بودا ! تقصیر استرس امتحاناس!
ماه مبارک خدا هم خیلی وقته شروع شده , دیگه کم کم از وجودش محروم می شیم
این روزا خیلی حال و حوصله ندارم! چقدر برای این دو سه ماه تعطیلی نقشه داشتم , ولی الان صبح که بیدار میشم میام روی مبل دراز میکشم , کم خونی کم بود تیروئیدم به جمع دلایل بی حالی و بی حوصلگیم اضافه شده!
زیاد نمی تونم سرپا باشم ، هر چند دقیقه میام و روی نزدیکترین مبل دراز می کشم یا بهتر بگم می افتم
راستی یه هفته ای میشه که مامان بزرگ فوت شدن , مامان باباییمو می گم . بنده خدا سرحال بود از فوتش همه شک شدن! دیگه زندگی همینه! آدمی یه روز بدنیا اومده یه روزیم از این دنیا می ره
امروز داشتم فکر میکردم که این وبلاگ رو اصلا نشونت ندم! شاید وقتی اومدی یه وبلاگ دیگه برات بسازم! شایدم نه! آخه می خواستم هروقت دلت میگیره اینجا شاد بشی یا یه روز که دیگه ما نبودیم اگه دلت برامون تنگ شد بیای اینجا و یادمون کنی! اما اکثر مطالب این وب غمگینه! شاید بشه جزء خاطرات من حسابشون کرد اما برای تو فقط غم میاره!
نمی دونم چرا شادیامونو برات نمی نویسم!
عزیزم دیگه حوصله تایپ کردن رو هم ندارم! فعلا خدانگهدارت
خیلی دوست دارم



عجب یادگاری شد!
